کودکی در عهد سرکوب.....

سروده سوزاالطائی

ترجمه ابو نزار حمدی

كودكان نفط،كودكان بي خانمان وبي سر پناه ،انها كودكان اهوازي هستند،آرزوهای کودکانه خویش را در پشت سر فراموش کرده اند،آری کودکان اهوازی بجای کلاس درسِ ِ روزانه سرکلاس مشقت و کار حاضر میشوند.آیا این خواست تقدیر است؟

آیا این تقدیر است که  کودکی را از انها ربوده یا اینکه ستمگران خنده ها ، ارزوها وشادیها یشان را ربوده اند؟

هدیه به همه کودکان اهوازی، هدیه به کودکانی که در کنار لوله های نفط  تحمل انواع مشقتها،ستمها وتبعيضها میکنند ،تا شادی را برای دیگران به ارمغان برند ،آری شما مستحق زندگی بهتر هستید وما این وعده را به شما میدهیم.

کودکی در عهد سرکوب.....

وقتی که اشک چشمهایم را پر میکند.

وقتی که حزن واندوه قلبم رامی فشرد

وسپس میشکند.

ووقتی که آتشفشاني از غم در وجودم منفجر شود.

آیا این خواست تقدیر است؟

یا اینکه ستمگران ماه تابان را از ما ربوده اند!؟

وقتی که عروسکم سوراخ سوراخ باشد.

لباسهایم مندرس، کودکی ام پاره پاره

وآرزوهایم برباد رفته باشد.

وقتی که قصه هایم بی نام و نشان وخوابم بی خوابی باشد.

وقتی که رنج انتخابم کرد تا لانه اش باشم.

وقتی که خوشی از من دوری جست.

ووقتی که خوشبختی در مقابل دیدگانم خود کشی كرد.

ایا این خواست تقدیر بود؟

 یا اینکه ستمگران ماه تابان را از ما ربوده اند!؟

در یک سیه شبی پدرم ناپدید شد.

ستمگران پدرم راربودند.

وبا رفتن او آب ونان از خانه ما نيز رفت.

آنوقت هست که مشقت راشناختم وبا رنج آشنا شدم.

یاد گرفتم که چطور با آوردن نان چشمهای زیبای خواهرم را زیباتر کنم.

و لبخندی زيبا بر اشکهای مادرم نقش بندد.

ان وقتها فهمیدم که من پدر هستم در غیاب او

همچون او کار کردم

وهمچون او رنج کشیدم

قبل از سن دوازده سالگی

بازیچه هایم را کنار گذاشتم وداستانهای کودکانه ام را از یاد بردم

آری من درد آسمانی هستم

وکودکی ام، اندوه است وباران

ایا این خواست تقدیر بود؟؟؟

نه هرگز،  خواست تقدیر این چنین نیست

آنها ماه تابان را از ما ربوده اند.........

***

13-07-2006

 

 

الطفولة في زمن القمع......

شعر: سوزا الطائي

 
اِنهم أطفال الأهواز, يتركون أحلام الطفولة ورائهم
اِنهم أطفال النفط , بلا مسكن وبلا مأوى...
اِنهم أطفال الأهواز, يداومون بالعمل بدل المدارس...
فهل هو القدر الذي سرق منهم الطفولة؟؟ أم أن الطغاة هم من سرقوا منهم أفراحهم....
اِهداء لكل طفل أهوازي.... يعمل بجد ليكسب لقمة عيشه ... انتم تستحقون حياة أفضل... ونعدكم بأن نسعى لنمنحكم اِياها.....
 

لما الدمع يجتاحني...

ولما الحزن يضرب قلبي وينكسر؟؟

ولما بركان الهم في وجودي, ينفجر؟؟

أهو القدر....

أم أنهم سرقوا منّا القمر؟؟

لما دميتي ممزقة ؟؟

وثيابي ممزقة ؟؟

وطفولتي مسلوبة, وأحلامي ممزقة ؟؟

لما قصصي بلا وطن ؟؟

ولما نومي بلا وسادة ؟؟

ولما الوجع اِختارني

لأصبح بلاده؟؟

لما الفرح منّي يبتعد

والسعادة عندي تنتحر؟؟

أهو القدر...

أم أنهم سرقوا منّا القمر؟؟

....

ذات ليلة...

غاب أبي....

سرق الطغاة أبي ....

وغاب من بيتنا الخبز والماء

وقتها عرفت الشقاء

عرفت كيف أصنع الخبز لعينيّ أختي

وكيف أرسم البسمة لدمعة أمي ...

وقتها عرفت أنّي أبي

حتى ولو غاب أبي...

فأنا أعمل كأبي...

وأكسب كأبي...

حتى قبل بلوغي الثانية عَشَرْ

لعبي رميتها

وقصص الطفولة أنهيتها

فأنا .... وجع السماء

وطفولتي , أحزان ومطر

أهو القدر...؟؟؟

لا ليس القدر...

اِنهم سرقوا منّا القمر....